پرتقال صورتی و عشق

خدایا

توی این شب بلند و تنها

اومدم بگم مرسی که مریمو آفریدی

مرسی که اونو کادو پیچیدیو تازه و دست نخورده آوردی گذاشتی زیر بالشتم

دختریو مال من کردی که تموم قشنگیای عالمو تو قلب و نگاهش قایم کرده

شده واسم مونس و همدم

رفیق روزای سخت دوری و صبوری

هم صحبت شبای درازو تکراری

الان دیگه پاک اسیرش شدم

حتی نمیتونم به نبودنش فکر کنم

به این که نباشه. نمونه.نخنده.بره

با مریم، زندگی یه تصویر دیگه از خودشو نشونم داده

با مریم، حتی اگه هیچیم نداشته باشم، بازم احساس کمبود ندارم

با مریم، عاشقی می کنم

می دونم دوسم داری

که اگه نداشتی ور نمی داشتی از بین اینهمه آدم کثیف و لجن، یه فرشته رو بهم بدی

فرشته ای رو مال من کنی که حتی صد سالم بخوام نمی تونم یه بدی تو وجود این موجود ببینم

برای من ، یه نگاهش بسه

یه نگاه که همچین از ته دلش باشه و عاشقونه نگام کنه بسه

نهایت زندگی من همین لحظه اس

همین لحظه ها، ناز کردنا ، هم آغوشیا ، عشق بازیا ، بوسه ها

من چیزی کم ندارم وقتی مریمو دارم.مرسی.خععععلی مرسی

فقط دورم ازش

همه چی خوبه ولی، فقط دورم.

دوری حتی شادترین آدما رو افسرده میکنه

دوری پدر آدمو در میاره

دوری از کسی که پنج سال از عمرتو هر روز باهاش قدم زدی و دستشو گرفتی همش زجره

عین مرگه

فقط بهم صبر بده

حالا که عشق به این سنگینی رو گذاشتی رو دوشم پس صبرشم بده

که اگه ندی...

می میرم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

چهارشنبه 7 اردی بهشت

بعد از یه هفته گردش از یه لباسی بیشتر از همه خوشمون اومد ، رنگ کرمی داشت و گلهای صورتی . اوه مای گاد اونقدر محشر بود ، بعد من همش خودمو تصور میکردم توش . اومدیم خونه . منظورم من و مامانم هستیم

پنج شنبه 8 اردی بهشت

مسعود ترکیه هست . مریم از دلتنگی خفه خون گرفته تو این خراب شده . هیشکی نمی فهمه اما

جمعه 9 اردی بهشت 

عصر قرار بود بریم رشدیه لباس های اونجا رو هم یه نگاهی بندازیم . مادر شوهر و پدر شوهرم هم خواستن که بیان باهامون . بابام خونه ی مادر بزرگم که همه جمع بودن اعلام کرد که دخترشو میخواد بده دست همون مسعودی که یه زمانی اینجارو می نوشت . بعد همه خوشحال شدن و بوسم کردن . عصر رفتیم رشدیه . پدر مادر مسعود زحمت کشیدن روسری نامزدی مو برام خریدن . روسریم سفید بود . با طرح های یاسمنی ظریف . این یعنی من عروسم ؟ هه هه 

شنبه 10 اردی بهشت

بعله . رفتیم با مادر شوهرم اون لباس رو خریدیم و خانوم فروشنده گفت یک تیر میاره برامون . مراسممون 9 تیر هست . خندون خندون برگشتیم و خعلی خوشحال بودیم . مسعود هم امروز قرار بود برگرده.مریم و ماماش تو راه پله بودن . تلفنم زنگ خورد . قطعا مسعود بود . از کیفم گوشیمو پیدا نکردم . همه ی کیفمو ریختم زمین و جواب دادم . مسعود خودم بود . اونقدر تند تند لباس و کفشمو همه ی اتفاقاتو تعریف کردم که نفسم بند اومد

یکشنبه 11 اردی بهشت 

قرار بود بیان قرار مهریه بزارن . اومدن . حرفشون جور در نیومد . پاشدن رفتن . گریه کردم تا صبح

دو شنبه 12 اردی بهشت 

صبح باز هم حرف زدیم . هیشکی حرف کسی رو قبول نمی کرد . قهر کردم رفتم خونه ی بابابزرگم . به هیشکی هم نگفتم . وقتی رفتم عزیز شدم و همه نگرانم شدن . عصر حالم خراب شد و بیمارستان باید می رفتم اما ماما بزرگم خوبم کرد . آخ ماما بزرگم و بابا بزرگم همیشه خوبن . آخ خون دماغم قطع نمیشد . بعله خون بدنم تموم شد با دو ساعت خون ریزی مداوم . بچه های گودر تو جریان خون دماغ هام هستن . 

خلاصه که سر مهریه به توافق نرسیدن و عشق 5 ساله ی من به چند صد تا سکه فروخته شد . اینه فایده ی اسلام و مسلمین برای من و اینه ارزش عشق توی ایران کشور اسلامی و اینه عاقبت تصمیم به ازدواج گرفتن تو 2 تا خانواده ی مذهبی .

بچه های خانواده های مذهبی یا باید عین خودشون بشن یا بمیرن . همین 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

داشتم میگفتم که خاطره ها چقدر دورن همیشه . اونقدر دور که بعضی وقتا مرور کردنشون سخت میشه برام . اونقدر دور که بعضی وقتا فقط بخوام داد بزنم و بگم من خاطره هامو میخوام آی مردم . بعضی وقتا همه ی زندگی رو ول کنم یه گوشه . همه ی کتاب ها رو ، همه ی کار ها و غم ها و خوبی ها و بدی هارو . بیام بشینم اینجا بنویسم فقط برای اینکه بخوام بگم دلم این روزا یه جور خاصی دلتنگه لا مصب . یه جورایی که امونمو میبره . یه جورایی که مجبورم همش سرمو گرم کنم که بهم نگه بابا من دارم اینجا خودمو میکشم که زنده بمونم . بابا لعنتی من اکسیژن میخوام . بفهم دخترک دیوونه که من مسعود میخوام . منم بگم حالا تو هی بگو من نوازش های مسعودو میخوام ، من چشماشومیخوام ، من دستاشو میخوام . من بگم امتحان و درس . بلاخره که خفه ام میکنی آخه . بلاخره که یادم میوفته باید زل بزنه تو چشام و برق چشاش بره قشنگ مستقیم بخوره اون عمیق ترین جای وجودم . جایی که نباید برسه چشماش اونجا . نباید برسه که تسخیر بشم . که ذوب بشم ، که به خودم بگم بی خیال همه چی . بی خیال غصه ها . فقط همین چشما مهمن . فقط همین ذوب شدن مهمه . آره دلم . همه ی قصه همینه . هنوز بعد از این همه روز و این همه هفته و این همه ماه وقتی گوشی رو بر میداره و میگه سلام ...مریم یه چیزی ته دلش میریزه پایین . هنوز وقتی از دور چشمم میوفته بهش پاهام سست میشن و دلم پر میزنه . آره هنوز پر میزنه ................

نوشته شده در جمعه ٢٤ دی ،۱۳۸٩ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

از این زنــدگی ِ خالی

منو ببــر به اون سالی…

که تــو اسممو پرسیدی …

به روزی که منـــو دیدی !!

 

به پله های خاموشی

که با مــن رو به رو میشی

یه جور زل بزن انگاری

نمیشه چشم برداری !!!

 

منـو بـبر به دنیامو !

به اون دستا که میخـوام و…

به اون شبا که خندونم ..

که تقدیرو نمیــدونـم…

 

از این اشکی که می لرزه

منو ببر به اون لحظه…..

به اون ترانه ی شــادی !

که تو یاد ِ من افتادی !

 

به احساسی که درگیره

به حرفی که نفســگـیـره !!!!

از این دنیا که بی ذوقه

منو ببر به اون موقع !

 

منو ببر به دنیامو !

به اون دستا که میخوام و…

به اون شبا که خندونم ..

که تقدیرو نمیدونــــم…

 

از این دوری ِ طولانی

منو ببر به دورانی

که هر لحظه تــو اونجایی

زیر ِ بارون  تنهایی !

 

منو ببر به اون حالت ..

همون حرفا….

همون ساعت

به کاغذ توی مشتی که…..

به چشمای درشتی که ….

تو چشمام خیره می مونن

به من چیزی بفهمونن!

 

منو ببر به دنیامو

به اون دستـا که میخوام و…

به اون شبها که خندونم

که تقدیرو نـمیدونــــم…

به اون شبا که خندونم

که تقدیرو نمیـدونــــم…

نمیدونـم

نمی دونم ….

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٩ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

یه شبایی هستن از این هزار شب دنیا که خاصن ، شبای دراز که طول میکشه تا آفتاب بالا بیاد و من برسم به اون آغوش گرم و پر از مهر صبحگاهی ...

یه شبایی هستن هر چند تنهایی ولی پر از تو ، فکر تو ... فکر لبخند های مکرر و دستای پر مهرت ... همش فکر اینکه تو از کدوم رنگ و کدوم لباس و کدوم گوش واره ام بیشتر خوشت میاد ؟؟؟

شبایی که تا صبح موزیک با کمترین ولوم ممکن باز میکنم و بهش حتی توجهی هم نمیکنم گاهی ... به تو فکر میکنم و ناخن هامو لاک میزنم ، با دقت از جعبه ی صورتی رنگم گوشواره و گردنبند و خلخال انتخاب میکنم و بیشتر از یه ساعت تو کمد لباسهام وول میخورم تا بهترینشونو انتخاب کنم ...بازم به تو فکر میکنم و بوسه های داغ و بی انتهات و بازم ناخن هامو لاک میزنم ... آره ! اینطوریه شبایی که فرداش به اسم توئه ، فردایی که به رنگ تو رنگ زده شده ...

فردا که بشه تو وجودمو پر از خودت میکنی ...

فردا که بشه خنده های عمیقت بازم دل زندگی رو شاد میکنن...

فردا که بشه دوباره زندگی رو هدیه میکنی بهم ...

منم بی تاب تر از همیشه منتظر فردا میمونم ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

سلام مریم قشنگ من...

تنهایی بی تو خیلی سخته .

اصلااااااا فکر نمی کردم دوریت انقدر سخت باشه

دلم برا اس ام اس هات تنگ شده . برا زنگای کوچولوت . برا گیر دادنات...

بیا دیگه ... مسی تنهاست . دلتنگته

 

روز اول :

شب یه کابوس دیدم . یه کابوس خیلی بد . وحشتناک

روز دوم :

امروز صبح پاشدم ناخودآگاه گوشیمو چک کردم ببینم اس ام اس زدی یا نه . نزده بودی. ورداشتم بزنگم بهت که یادم افتاد رفتی مسافرت . اونقدری دلم گرفت.........

دوستت دارم

روز سوم :

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

روز چهارم :

دلم تنگه.. تنگ

تو که رفتی نفس تو سینه مردش

دلت رفت و دل ما رو نبردش

تا برگردی دوباره در کنارم

تو رو دست خدا من می سپارم

سفر یه روز دو روز نداره عزیزم

ببین این دل چی اورده به روزم ....

تصمیم گرفتم دیگه نرم قهوه خونه ! جاست فور مری

روز پنجم :

ببین.... غلط کردم یه هفته تنهات گذاشتم . حالا می فهمم چی کشیدی...

ببخشید ...

روز ششم :

فکرای بد...فکرای بد...فکرای بد............

روز هفتم :
مریییییییییییییییییم . دلتنگتم . خیلی زیاد . بیشتر از هرررررررر وقت دیگه ای !

من چرا اینجوری شدم ؟

روز هشتم :

من مردم از تنهاااااااااااایی

بیا دیگه

برگررررررررررررررد

امروز از صب اینو گوش می دم :

جا نذاری تو این شبا منو نگاه خسته مو

تنها تو مرهم می کنی زخم دل شکسته مو

روز نهم :

وقتی ازم دوری

شب نقطه چین می شه

دیوار این خونه

دیوار چین می شه !

روز دهم :

مریم جونم ؟

خوشگل مسی ؟

ناناز من ؟

تاتانای من ؟

کی میای پس ؟

به خدا مردم از دلتنگیت

روز یازدهم :

کجایی دخترک

امشب بیشتر از هر شب دیگه ای دلم تنگ شده برات

دیگه نمی ذارم بری همچین جاهایی . عمرآآآآآآآآآآآآ

می خوامت...

خیلی دوست دارم . خیلی ................................

همین که اومدی باید بیای ببینمتا . چونه زدن هم نداریم

روز دوازدهم :

چرا پس نمیای؟

دارم دق می کنما

خیلی دوستت دارم 

ندیدنت و نشنیدنت سخت تر از اون چیزیه که فکرشو می کردم...

خیلی خوابم میاد . میرم بخوابم

شب آخر :

دیشب که صداتو شنیدم نزدیک بود از خوشحالی پرواز کنم 

چقدر دلم واسه زنگ صدات تنگ شده بود مرمرک قشنگم

فردا میای...

خوشحالم

 

حرف آخرم :

بی تو نمی تونم زندگی کنم !


نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٩ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

20 سالگیت مال من 

21 سالگیت مال من

22 سالگیت هم مال من 

23 سالگیت رو هم حتما کنارت میمونم 

مرد 23 ساله ی من .... 

شمع 22 سالگیتو که روشن کردم تا فوت کنی ، یه نگاه انداختم به 22 سالگیت و دیدم چقدر ممنونتم بابت روزهایی که به من دادی ... بابات روزهایی که تورو مال خودم کردمت ... 

مرد 23 ساله ی من ... 

فکر کنم 4 سال کافیه که دیگه برق چشمات منو مثل روز اول آتیش نزنه ... ولی تو بگو چه رازی تو خلقتت هست که هر روز بیشتر چشمات آتیشم میزنه ؟ 

مرد 23 ساله ی من ...

حتما 23 سال پیش همین روزی مامانت خیلی ممنون خدا بود ... الان امشب بعد از 23 سال من ممنون خدا هستم که تورو بهم داده ...

مرد 23 ساله ی من ...

وقتی دستاتو میگیرم ، وقتی دستمو میکشم رو پوست صورتت ، وقتی لبخند میزنی ، وقتی تک تک اعضای صورتتو بررسی میکنم و هنوز برام تازگی و قشنگی داری فقط میتونم بگم تو واقعا زیبایی ... ممنونم خدا ...

مرد 23 ساله ی من ...

تولد 23 سالگیت مبارک

 

پ . ن : تصمیم گرفتم برای تولد 43 سالگیت یه کراوات برات هدیه بگیرم . 

پ . ن . 2 : زندگی من هرروز کنار تو عاشقانه میرقصه ، با من بمون برای رقص ابدی زندگی من ...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

نخندی بهم ولی راستش حس میکنم دارم تو این روزها و شب ها متلاشی میشم . 

دیشب  حال خوبی نداشتم ... 

نبودنت برام خیلی زجر آوره ... 

حس میکنم دستات این روزا چقدر برام غریبه شده . اصلا آخرین باری که دستمو گرفتی توی دستات رو یادت میاد ؟ فکر کنم یه ماهی شده که ندیدمت . دیدن من نا پرهیزیه ... ازم دور باش 

این روزها و شبها  همش فکر میکنم وقتی برگشتی چطوری باهات رفتار کنم ؟  تو آغوشم بگیرمت و بگم درک میکنم که به تنهایی احتیاج داری ؟ یا صورتمو برش گردونم و بگم برو جایی که حالت رو خوب کنه ...

همیشه سعی کردم پناه همه ی خستگی هات باشم . سعی کردم من کسی باشم که وقتی غصه داری بیای پیشم . ولی انگار نشده . 

سعی کردم عین آدم عاشق بشم . سعی کردم مثل آدم بزرگا رفتار کنم . ولی بازم نبودنت منو ریخت به هم ...

دلم میخواد راهمو بگیرم و فقط برم . کجاشو نمیدونم . دور بشم از همه ی غصه هام و نبودن هات و وابستگی هام . 

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ،۱۳۸٩ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط ما دو تا نظرات () |

Design By : Night Melody